محمد هاشم آصف ( رستم الحكماء )
36
رستم التواريخ ( فارسى )
شد ، يك نسخه از اين آداب مسلمانى داديم . پس سالار و سردارى كه از جانب مهراج با سىهزار نفر لشكر در پى دفع ما آمده بودند ، در روزى كه ما را از كوه ، بالا نمودند ، فرداى آن روز ، وارد همان منزل شدند و سراغ ما نمودند . اهل آن سرزمين به وى گفتند كه : « نوّاب بندهپرور از راه معروف رفت ، رو به جانب فلان جنگل . » ايشان به تأنى ، منزلبهمنزل آمدند . با مكث آمدند . بعد از دو ماه به سرمنزل ما رسيدند . به خاطرشان رسيد كه ما پيش روى ايشان ، يك روز پيشتر از ايشان وارد گرديدهايم و اين بارگاه و دستگاه به كرامت كشف از غيب از براى ما به هم رسيده و ندانستند كه ما دو ماه پيش از ايشان آمدهايم اين بساط را فروچيدهايم . ملازمهاى شعبدهباز ما به لطايف الحيل و افسونگرى ، ايشان را فريب داده و ايشان را مريد و فدوى ما نمودند . و ايشان با كمال تواضع و عذرخواهى و خفض جناح ، خاك آستان ما را بوسيدند و از روى ارادت ، تيمنا و تبركا با خود بردند و به جانب دار الملك مهراج روانه شدند . و چون به خدمت مهراج رسيدند ، وقايع را يك بر صد به عرض آن والاجاه رساندند . آن والاجاه ، كمال ارادت به ما به هم رسانيده كه به خدمت ما شرفياب شود كه بعضى از اركان دولت به خدمتش عرض نمودند كه : « اين مرد ايرانى ، افسونگر و شعبدهباز است . » آن والاجاه فرمود كه : « بر ما واجب شد كه خود ، او را امتحان بفرماييم . » و امر و مقرّر فرمود كه نزديك ما دو كاخ از چوبهاى نفيسه و گوناگون زراندوده با آيينههاى موزون بسازند . ساختند . و والاجاه ، مهراج ، با دستگاه پادشاهى آمد تا يك منزل به سامان ما مانده ، يكى از ملازمهاى ما نزد او رفت و گفت : « اين منزل را بايد پياده و برهنه طى نمايى و اگرنه به آتش خواهى سوخت . » و آن سادهدل چنين نمود و آمد در كاخ زرّين خود قرار گرفت و فرمود در كاخ ديگر ، ما را به احترام و عزّت بردند و جاى دادند و در ميان اين دو كاخ ، بهقدر يكفرسخ فاصله بود . بعد ، كسى از جانب والاجاه ، مهراج آمد و با تعظيم و احترام به ما عرض نمود كه : « مهراج عرض مىنمايد كه در باب شما ، ما نيّتى در دل